51*31*31ابعاد بیرونی
46*25*26 ابعاد داخلی
یخدان در دستانت
خونسردی
باران شدت گرفت، مردم در پیاده رو به دنبال سقفی بودند تا در پناه آن بایستند. پلیس راهور، نیمه پانچوی سفیدی روی دوشش انداخته بود ولی همچنان استوار سر چهارراه ایستاده بود. پشت چراغ قرمز جیرجیر برف پاک کنها با صدای باران قاطی شده بود و آرش تلاش میکرد از لابه لای هر دو جلویش را ببیند. بعد از چهار راه مرد جوانی جعبه سفیدی روی سرش نگه داشته بود و با گذر هر خودروی تاکسی یا شخصی سرش را با جعبه به جلو خم میکرد و گویا مسیرش را به راننده میگفت ولی کسی او را سوار نمیکرد. آرش به ساعت موبایلش نگاه کرد. ممیز دارایی گفته بود: «فردا قبل از ساعت 10 با همه مدارک شرکت اینجا باش وگرنه گزارشم و مینویسم» هنوز صورت گنده و صدای خشن ممیز توی گوش آرش بود که تهدید میکرد:« شرکتتون، توی لیست سیاه میره و همه هزینه ها رو رد میزنم.»
چراغ سبز شد. چهارراه را که رد کرد تصمیمش را گرفت، کمی شیشه سمت شاگرد را پایین داد و صورتش را به سمت مرد چرخاند و کنار او ایستاد. مرد با صدای لرزان گفت: «مستقیم». آرش با حرکت دستش به او گفت:«سوار شو».
مرد روی صندلی نشست و جعبه سفید را روی پاهایش گذاشت.
«خسته نباشید»
«مرسی، شما هم همینطور، خیس شدی ها»
«خدا نکنه یه قطره بارون بیاد، این تاکسیها دیگه مسافر نمیشناسند، خدا شما رو خیر بده»
«خواهش میکنم، حالا کجا میری؟»
مرد دستش را روی جعبه گذاشته بود و با سر به آن اشاره کرد و گفت:«یه خورده سبزیجات خشک شده است، مادرم میخواد بفرسته برای برادرزاده اش توی آلمان، میرم برسونمشون به داییم، امشب پرواز دارند.».
آرش به جعبه نگاه کرد، درست حدس زده بود. یخدان یونولیتی بود با لوگوی «دما ایست». ولی هرگز این سایز یخدان را ندیده بود. جمع و جور و نقلی بود. برای هر دو، یعنی داخل پرواز و قسمت بارش مناسب بود. هر کاری کرد که مدل روی یخدان را بخواند ولی دستهای مرد روی یخدان را گرفته بود. پیش خودش گفت موقع پیاده شدن حتما دستش کنار میرود و آن وقت میتوانم مدل روی یخدان را بخوانم. به ساعت موبایلش نگاه کرد، ساعت 10 شده بود و میخواست به مرد بگوید که باید همینجا پیاده شود چون کار دارد، ولی نمیتوانست او را زیر این باران پیاده کند. در همین فکر بود که مرد گفت:«آقا من همینجا پیاده میشم». وقتی دست کرد که از جیبش پول نقد در آورد آرش مدل روی جعبه را خواند. مدل 130بود. خیلی خوشحال شد که توانسته بود مدل روی یخدان را بخواند. مرد پول نقد را به طرف آرش گرفت و گفت:
«خیلی ممنون داداش»
«آقا برو من مسافر کش نیستم، فقط برای اینکه زیر بارون نمونی سوارت کردم»
مرد دوباره اصرار کرد ولی آرش با لبخند جوابش را داد و بالاخره مرد پیاده شد. آرش متوجه شد دو کوچه بالاتر از اداره دارایی ایستاده. بعد از پیدا کردن جای پارک از ماشین پیاده شد و زیر باران که حالا آرامتر شده بود به طرف دارایی حرکت کرد. ساعت از ده و نیم گذشته بود. امکان نداشت ممیز به او فرصت بدهد که مدارکش را ارائه دهد. وقتی جلوی در رسید، نگهبان جلوی او را گرفت و گفت:«تعطیله آقا، مگر نشنیدی که به علت بارون و برف همه ادارات رو تعطیل کردند؟»
