55*36*33ابعاد بیرونی
48*30*26 ابعاد داخلی
پارک خودمون
آرش لبش را گاز گرفت، یک نگاهی به اطرافش انداخت، سارا را دید که کف آشپزخانه نشسته و در کنارش کاسه جوجه های مرینت شده است. در کنار کاسه جوجه ها، میوه، بطری آب معدنی یخزده و کاسه ماست را دید. برگشت با تکیه به سنگ اوپن آشپزخانه به اتاق نگاه کرد، ساک لباس، چند پتوی روی هم افتاده، چادر کمپ و کفشهای کنار در را نگاه کرد. دوباره با فشار کمرش به سنگ اوپن برگشت به طرف آشپزخانه و کف دستش را بلند کرد و محکم کوبید روی سنگ اوپن، درست کنار کیسه نانهایی که تازه پسرش پیمان از نانوایی آورده بود. فریاد زد:«پارک؟ پارک؟ کدوم پارک؟»پ
پیمان دستش را به طرف پنجره دراز کرد و با صدایی لرزان جواب داد:«پارک خودمون».پ
آرش با قیافه و صدایی بین خنده و گریه نگاهی به سارا انداخت و با کف دست کوبید روی پیشانیش و گفت:«تورو خدا ببین، من از دست پسرت دق میکنم، همه وسایلمون کف خونه ولو شده اونوقت شازده رفته بدون اجازه یخدون و برده کرده خونه گربه ها، تو چرا بهش چیزی نگفتی؟»پ
سارا با خنده ای ملوس که هم پسرش را تشویق و هم با آرش همدردی کرده باشد جواب داد:«بخدا من نمیدونستم، می دیدم هر روز استخون گوشت و مرغ جمع میکنه میبره برای گربه ها ولی بدون اینکه به من بگه یخدون و از انباری برداشته». بعد رو کرد به پیمان و گفت:«خب پسرم، باید قبلش از من یا بابا اجازه میگرفتی»پ
«من فکر کردم دیگه نمیخوایمش، گربه توی پارک تازه زایمان کرده بود، ترسیدم بچه هاش از سرما بمیرند».
آرش نگاهی به پسرش انداخت و دیگه چیزی نگفت.
سارا به موبایل روی اوپن اشاره کرد و گفت:«حالا زنگ بزن یکی دیگه بخر»پ
«روز تعطیل؟ مگه الان میشه یخدون پیدا کرد؟ تازه اگر پیدا بشه به جاده نمیرسیم»پ
«حالا یه زنگ بزن، نترس دیر نمیشه، اگر هم نبود یه فکری میکنیم»پ
آرش صفحه موبایل را بالا پایین کرد و با مسخره کردن اسم شرکت فروشنده یخدان گفت:«نمیدونم اسمش کوفت ایست بود؟ زهره مار ایست بود؟ چی بود؟». بعد از چند لحظه که اسم شرکت دما ایست را پیدا کرد به طرف اتاقش رفت و در را بست. تا نیم ساعت روی تخت دراز کشید و با صدای زنگ موبایل از اتاق بیرون آمد و با سه کلمه جواب داد:«سلام، اومدم پایین». قبل از اینکه از خانه بیرون برود رو کرد به پیمان و خیلی جدی به او گفت:«کفشهات رو بپوش بیا پایین». تا در آسانسور باز شود پیمان در کنار آرش ایستاده بود. آرش بدون اینکه صحبتی بکند دو عدد یخدان از پیک تحویل گرفت و رو کرد به پیمان یکی از آنها را به او داد و با اشاره دستش گفت:«بیا دنبالم». هر دو به طرف پارک حرکت کردند. آرش به یخدانی که پسرش برای گربه ها درست کرده بود نگاه کرد. پیمان در یخدان را باز کرده بود و آن را به بغل خوابانده بود. یک گربه با چند تا بچه در یخدان خوابیده بودند. پیمان را که دیدند صدایشان در آمد. آرش با حرکت دستش دور یخدان را نشان داد و گفت:«اینجوری یخدون خیلی بازه، سرما و باد از همه جا میره توی یخدون»پی
«باید چه کار میکردم؟»
آرش یک چاقوی کوچک از جیبش در آورد و با فندک آن را داغ کرد بعد در کنار یخدان یک دایره ای به اندازه سر و بدن گربه سوراخ کرد. یخدان را کنار یخدان قدیمی گذاشت و درش را بست و چند آجر و سنگ روی آن گذاشت. پیمان به در یخدان اشاره کرد و گفت:«این مدل 140 نوشته، یعنی از اون یکی بزرگتره؟»پی
هم بزرگتره هم محکمتر، با این همه بچه که این زاییده یه یخدون براشون کوچیکه فکر کنم این یکی براشون بهتر باشه»پی
یخدان دوم هنوز در دست پیمان بود. آرش رو کرد به پسرش که با شوق به گربه ها نگاه میکرد، لحظه ای مکث کرد. بعد با تکاندن شلوارش به او گفت:«حالا بریم خونه غذای خودمون و جمع کنیم بریزیم توی این یکی، فقط خدا کنه به ترافیک جاده نخوریم.». پی
